بازخوانی یک متن (اینجا بدون من) از دریچهٔ تحلیل متن

                                               جایی برای شروع*

عنوان فیلم نخستین مرحلهٔ ورود به متن است. «اینجا بدون من» عبارتی است ساده با ترکیبی از سه واژه که فعل ندارد. در زبان فارسی «اینجا» اشاره به مکانی نزدیک است که غریب نیست، «بدون» نشانهٔ نبودن است، و «من» ضمیر اول شخص مفرد. این عبارت مشخص نمی‌کند که «اینجا» کجاست و اصلاً این «من» کیست. از سویی دیگر، چون فعل ندارد معلوم نیست که «اینجا بدون من» چه‌ جور جایی می‌شود، مثلاً اینکه بودن یا نبودن «من» چه تأثیری در «اینجا» دارد. با بازخوانی متن معنای عنوان فیلم روشن‌تر می‌شود.

مرحلهٔ دوم ورود به متن تیتراژ فیلم است. تیتراژ فیلم ترکیبی از نماهایی است که گویی قصد معرفی جایی را دارد؛ جایی که شاید همین «اینجا»ی عنوان است. چند نما از یک خانه که لوازم زندگی و چیدمان وسایل را نشان می‌دهد. خانه‌ای کوچک و قدیمی با وسایل ساده و ابتدایی و بعضاً کهنه نشانه‌هایی است از فقر و شیوهٔ زندگی طبقهٔ پایین جامعه. طبقه‌ای که امروزه در فرامتن «دهک پایین» می‌نامندش.

برای بازخوانی متن، ویژگی‌هایی را که از فرامتن خود نشان می‌دهد در مقوله‌های مشخص دسته‌بندی می‌کنم.

راه و رسم مادری

فریده نمایندهٔ تمام‌عیاری از مادرانی است که در فرامتن حضوری گسترده دارند. مادرانی که وجود خودشان را فراموش می‌کنند و در وجود فرزندانشان حل می‌شوند. هیچ دغدغه‌ای جز خوشبختی فرزند ندارند و همه‌چیز را برای ایشان می‌خواهند.

همهٔ فکر و ذکر فریده به فرزندانش مشغول است و البته به‌سبب ناتوانی دخترش به او بیشتر توجه می‌کند. برای دخترش آب پرتقال می‌گیرد، برای پسرش شیر داغ می‌کند، ولی خودش به همان چای تلخ قناعت می‌کند. با هزار بدبختی دخترش را در کلاس گل چینی ثبت‌نام می‌کند تا به گمان خودش هنری بیاموزد، ولی دخترش نه‌تنها به کلاس نمی‌رود که به مادر دروغ هم می‌گوید؛ با این حال، مادر به‌سادگی از گناه فرزندش می‌گذرد. فریده حاضر می‌شود برای اندکی درآمد بیشتر به‌جای همکارش اضافه‌کاری کند (آن هم در اتاق پیاز) یا لوازم آرایش بفروشد تا مثلاُ کاناپهٔ خانه‌اش را عوض کند که اگر کسی برای خواستگاری دخترش آمد آبروداری کرده باشد. همهٔ آرزویش این است که دختر و پسرش ازدواج کنند و بچه‌دار شوند و او بتواند هر از گاهی به خانهٔ ایشان برود و از همه مهم‌تر اینکه دخترش عصا را کنار بگذارد تا مادر راه‌رفتن او را ببیند.

پس از روبه‌روشدن یلدا با رضا و دگرگونی وضع روحی یلدا، حال و روز مادر نیز به‌هم می‌ریزد. فریده خودش قربانی اعتیاد است و در جای‌جای متن نفرتش را از سیگار نشان می‌دهد، ولی رنج‌کشیدن یلدا را تاب نمی‌آورد و از احسان سیگار طلب می‌کند و حتی به پیشنهاد احسان برای خودکشی تمایل نشان می‌دهد. گویی به پایان خط رسیده و خوب و بد دیگر برایش معنایی ندارد. این‌ها همه نشانه‌هایی در متن است از مادرانی در فرامتن که هرگز زندگی نکرده‌اند مگر به‌خاطر فرزندانشان.

ویژگی دیگر این مادران نوع نگاهی است که به زندگی دارند. مادر چون عاشقانه فرزندش را دوست دارد گمان می‌کند که می‌تواند خوب و بد فرزندش را تشخیص بدهد، به‌جای او تصمیم بگیرد، برایش برنامه‌ریزی کند، آینده‌اش را ترسیم کند، و عملاً همچون کودکی خردسال و ناتوان با فرزندش رفتار کند.

نشانه‌های موجود در متن به ما می‌گوید که فریده نیز از تبار همین مادران است. اینکه احسان و یلدا باید چه غذایی بخورند، چقدر بخورند، و چگونه بخورند که مثلاً مبادا نفخ کنند یا یبوست بگیرند. اینکه سرماخوردگی احسان به‌خاطر بی‌توجهی‌اش به لباس‌پوشیدن است. اینکه سینما همهٔ‌ زندگی احسان شده و او نتوانسته بعد از چند سال کار توی انبار ترفیعی بگیرد. اینکه احسان عاشق عکس توی مجلهٔ فیلم می‌شود. اینکه مادر مجله‌های فیلم احسان را برمی‌دارد. اینکه مادر می‌خواهد در برابر دیپلم فنی خواستگار احتمالی یلدا دیپلم هنری دخترش را رو کند و به همین خاطر یلدا باید به کلاس گل چینی برود. اینکه برای یلدا کفش پاشنه بلند می‌خرد، علیرغم آنکه یلدا این کفش را دوست ندارد ولی مجبور می‌شود به‌خاطر مادر بپوشد. اینکه رفتار مادر با رضا باعث دلخوری احسان می‌شود و گویی این موضوع اصلاً برای مادر مهم نیست. اینکه برای برقراری ارتباط میان رضا و یلدا به هر کاری دست می‌زند تا جایی که حتی به دروغ‌گفتن متوسل می‌شود: مثلاً مادر برای احساساتی‌کردن احسان به او دروغ می‌گوید که یلدا را در حال گریه‌کردن دیده که نگران برادرش بود و هنگامی که احسان دروغ مادر را می‌فهمد و عصبانی می‌شود مادر به یلدا هم دروغ می‌گوید که سر رنگ کاناپه با احسان بحث کرده است؛ مادر به یلدا دروغ می‌گوید که برای دعوت از رضا به احسان حرفی نزده است؛ مادر به رضا دروغ می‌گوید که «شام کار یلداست»، دروغ می‌گوید که «یلدا همش توی اطاقش در حال مطالعه و ...» است، دروغ می‌گوید که «یلدا از صبح پای گاز بوده و فشارش افتاده».

این‌ها همه نشانه‌هایی در متن است از فرامتنی که در آن مادران نقشی بیش از مادربودن برای خود قائل‌اند و رفتاری از خود بروز می‌دهند که هم خودشان و هم فرزندانشان را با مشکل مواجه می‌کنند. رفتاری که بی‌گمان از سر دوست‌داشتن است، ولی باعث اختلال در روابط مادر و فرزند می‌شود. در جایی از فیلم می‌بینیم که احسان در برابر مادر می‌ایستد و می‌گوید: «هر کی شبیه شماست سالمه، هر کی نیست خله؟». شاید این رفتار مادرانه در این قطعه به‌روشنی بیان شده باشد: «مادران گاه مهربان‌ترین دشنهٔ فرزندان خویش‌اند»[1].

مجهول‌ماندن

احسان یکی دیگر از آدم‌های متن است که نمایندهٔ نگاه و تعریفی دیگر از زندگی در فرامتن است. آدم‌هایی که میان «بودن» و «شدن» در تکاپویند. احسان در برزخ میان این دو دست‌ و پا می‌زند. او در پی هویتی دیگر است، در پی «شدن». او می‌تواند بنویسد و بیافریند، ولی این زندگی توانش را گرفته است و همین عذابش می‌دهد. همهٔ دغدغهٔ احسان خلق این توانمندی است که با بغضی دردناک به مادرش می‌گوید: «می‌دونی که می‌تونم بنویسم ولی زندگی شما نمی‌ذاره نفس بکشم». احسان آدم این زندگی نیست، برای همین هنگامی که ماجرای رفتن را به رضا می‌گوید هر وضعی را بهتر از وضع امروز خود می‌داند. او عاشق سینماست. سینما برایش ابزاری است برای کسب هویت، برای خلق‌کردن، و برای معنابخشیدن به زندگی.

رضا نمونه‌ای دیگر از آدم‌های فرامتن است که برخلاف احسان دغدغهٔ خاصی ندارد. گویی به «بودن» رضایت دارد. او عشق و علاقهٔ احسان به سینما را نمی‌فهمد؛ این را می‌توان از نگاه متعجبانه‌اش به احسان فهمید هنگامی که در سینما غرق در تماشای فیلم است. در یکی از سکانس‌های فیلم پس از درگیری احسان با همکارش، رضا از احسان می‌خواهد که نوشته‌اش را بخواند. هنگامی که احسان نوشته‌اش را می‌خواند رضا مشغول غذاخوردن است و انگار نه انگار که چیزی شنیده است. رضا از جنس آدم‌هایی است که دم را غنیمت می‌دانند. گفتگوی رضا و احسان در داخل ماشین به‌روشنی این نوع نگاه را نشان می‌دهد. در حالی که احسان از دغدغه‌ها و نوع نگاهش به سینما حرف می‌زند، رضا می‌گوید: «همین الان رو بچسب، الان چی دلت می‌خواد» و عجیب نیست که به «یه همبرگر گنده با سیب‌زمینی» راضی می‌شود!

این‌ها نشانه‌هایی در متن است از دو نوع نگاه به زندگی در فرامتن. نگاهی که به زندگی‌کردن عادت می‌کند و این عادت برایش واقعیت دارد و نگاهی که همین عادت برایش مرگ‌آور است. «خرق عادت» ویژگی آدم‌هایی در فرامتن است که «مجهول‌ماندن» در زندگی برایشان دردآور است. آری، «مجهول‌ماندن رنج بزرگ روح آدمی است. مجهول‌ماندن است که احساس تنهایی را پدید می‌آورد»[2] درد احسان نیز همین درد مجهول‌ماندن است.

تسلیم‌شدن به زندگی

یلدا نمونه‌ای از آدم‌های فرامتن است که به علت‌های گوناگون تسلیم زندگی می‌شوند. یلدا دختری است که ناتوانی جسمی دارد و همین امر باعث شده تا از مردم گریزان شود و گوشه انزوا برگزیند. او چون گمان می‌کند که به‌سبب همین ناتوانی همیشه در معرض دید دیگران است به دنیای عروسک‌های شیشه‌ای‌اش پناه می‌برد. شیشه‌ای‌بودن عروسک‌ها نمادی است از آسیب‌پذیربودن دنیای یلدا. بی‌گمان به دنیایی که به‌راحتی می‌شکند (در سکانسی از فیلم شکستن یکی از این عروسک‌ها را می‌بینیم) نمی‌توان دل بست.

یلدا از روبه‌روشدن با واقعیت می‌ترسد. به همین خاطر است که از مردم دوری می‌گزیند، دربارهٔ رفتن به کلاس گل چینی به مادر دروغ می‌گوید، و نوار صدای رضا را از مادر پنهان می‌کند.

در یکی از سکانس‌های فیلم، مادر در حالی که دخترش را نازش می‌کند می‌گوید: «عزیزجون همیشه می‌گفت هر آرزویی داری اگه بین خواب و بیداری از خدا بخوای بهت می‌ده» و یلدا می‌گوید: «من چیزی نمی‌خوام مامان». یلدا به نخواستن خو گرفته است. هیچ تلاشی برای بهبودی‌ بیماری‌اش نمی‌کند و حتی حاضر نیست به حرف دکترش گوش کند و قدم‌هایش را کمی بلندتر بردارد. یلدا از آن دسته آدم‌هایی است که به خودشان و توانایی‌هاشان باور ندارند و همیشه انتظار می‌کشند که کسی بیاید تا زندگی‌شان را دگرگون کند.

در سکانس دیگری از فیلم، یلدا را می‌بینیم که صورتش را آرایش می‌کند ولی هنگامی که مادرش به خانه می‌آید، به‌سرعت و با ترس و لرز آرایشش را پاک می‌کند. یلدا از مادرش نمی‌ترسد چرا که در جایی دیگر هنگامی که قرار است رضا به خانهٔ ایشان بیاید، مادر از یلدا می‌خواهد که به سر و صورتش برسد. رضا که می‌آید می‌بینیم که یلدا آرایش کرده و حتی گل سر کوچکی به موهایش زده است. این نشان می‌دهد که یلدا از خودش می‌ترسد. او حتی از ارتباط با عروسک‌هایش می‌ترسد و گمان می‌کند که عروسک‌ها نیز جور دیگری به او نگاه می‌کنند؛ در جایی از فیلم یکی از عروسک‌هایش را خطاب قرار می‌دهد و می‌پرسد: «چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟» و بعد روی عروسک را برمی‌گرداند.

در سکانسی دیگر، یلدا از اینکه به رضا می‌گوید با عروسک‌هایش حرف می‌زند، پشیمان می‌شود و با شرمندگی می‌گوید: «شوخی کردم. شما باورتون ‌شد که من با اینا حرف می‌زنم؟».

گویی داستانی که احسان برای رضا می‌خواند همان داستان یلداست: «در تمام مدت زن جوان سعی می‌کرد خواهر میان‌سالش را آرام کند. سعی می‌کرد با او حرف بزند و کمی او را متوجه اطرافش کند، اما خواهرش مثل دیوانه‌ها او را نگاه می‌کرد. مدام می‌گفت که کسی دنبالش خواهد آمد و او را به سفر دور و درازی خواهد برد... دنبال لباس بنفش‌رنگ محبوبش می‌گشت نه دنبال گردنی فیروزه‌رنگی که حفاظ ظریف نقره‌ای ترمه‌ای ‌شکلی داشت».

لباس بنفش‌رنگ نمادی از کسی یا چیزی است که یلدا انتظارش را می‌کشد و گردنی فیروزه‌ای همان وجود یلداست که نادیده گرفته می‌شود و یلدا به دنبالش نمی‌گردد. شاید بی‌سبب نباشد که نام این دختر یلداست. یلدا، همان طولانی‌ترین شب سال، همیشه صبح را بیشتر انتظار می‌کشد. یلدا نمونه‌ای از آدم‌های فرامتن است که همیشه انتظار می‌کشند تا کسی بیاید و زندگی‌شان را دگرگون کند.

نقش خیال در زندگی

یکی دیگر از ویژگی‌هایی که متن از فرامتن خود به نمایش می‌گذارد نقش خیال در زندگی است. آدم‌های متن به فراخور شخصیت خود گونه‌ای از خیال را در سر می‌پرورانند.

رویای مادر بر اساس همان نگاه مادرانه است که پیش‌تر گفته شد. این رویای مادرانه واقعیت را انکار می‌کند، همان‌گونه که حاضر است خودش را نیز به‌خاطر فرزندانش انکار کند. او در رویایش بهترین‌ها را برای دخترش تجسم می‌کند بی‌آنکه ناتوانی دخترش را بپذیرد. مادر حاضر نیست کسی دربارهٔ ناتوانی دخترش حرفی بزند. در جایی از فیلم مادر خطاب به دخترش می‌گوید: «مردم هزار تا عیب ریز و درشت دارن مخفی می‌کنند...» و از دخترش می‌خواهد دیگر دربارهٔ ناتوانی‌اش حرفی نزند. این انکار واقعیت ویژگی دیگری است که متن از فرامتن خود نشان می‌دهد.

دنیای خیالی یلدا دنیایی است مبتنی بر فرار از واقعیت. یلدا جرئت روبه‌روشدن با واقعیت را ندارد و به همین علت به دنیای خیالی عروسک‌هایش پناه می‌برد. در دنیای خیالی یلدا کسی صدای عصایش را نمی‌شنود و ناتوانی او را نمی‌بیند. در جایی از فیلم یلدا می‌گوید: «جایی که آدم‌ها زیاد باشن حالم بد می‌شه»، آدم‌ها واقعیت این زندگی‌اند ولی یلدا از ایشان فرار می‌کند. این فرار از واقعیت ویژگی رفتاری دیگری است که متن از فرامتن خود نشان می‌دهد.

دنیای خیالی احسان مبتنی بر واقعیت است. واقعیت این است که احسان توانایی نوشتن دارد؛ پس اگر قصد رفتن دارد، بدین خاطر است که می‌خواهد توانایی‌اش را اثبات کند. سینما برای احسان مجالی برای بروز این توانایی است. خودش در جایی می‌گوید: «کسایی که پشت سر هم یه فیلم رو دو بار نگاه می‌کنن به نظر آدم‌های عجیبی میان.» و احسان از تبار همین آدم‌های عجیب است. او سینما را جایی برای خلق‌کردن می‌‌داند و در نقش راوی داستان می‌گوید: «... وقتی هنوز شخصیت‌های یه فیلم توی ذهنت زنده‌ان و دارن نفس می‌کشن... می‌تونی سرنوشتشون رو تغییر بدی، می‌تونی واقعیت رو به‌شکل خواب و رویا بازسازی کنی... مهم فقط اینه که با همهٔ توانت ادامه بدی، همه‌چیز درست از همین‌جا شروع می‌شه». و گویی احسان تصمیم می‌گیرد که با همهٔ توانش ادامه دهد و همه‌چیز را از همین‌جا شروع کند.

سکانس پایانی فیلم این شروع را به نمایش می‌گذارد. «اینجا» شاید همان‌جایی است که مادر آرزو کرده بود، یلدا به انتظار نشسته بود، و احسان بدون خودش (اینجا بدون من) تصور می‌کرد. احسان با لبخندی بر لب این زندگی رویایی را به نظاره نشسته است ولی به ناگاه چهره‌اش دگرگون می‌شود. شاید این تغییر چهرهٔ احسان مرز میان واقعیت و خیال را نشان می‌دهد یا شاید احسان نگران اینجاست: جایی برای شروع.

* این یادداشت در مجلهٔ فیلم شمارهٔ ۴۳۲ چاپ شد.

 

[1] فاطمه ساریخانی

[2] دکتر علی شریعتی

/ 2 نظر / 22 بازدید
محمد

مثلِ همیشه نکته‌های دقیق و از چشم دور مونده‌ای تو تحلیل‌ت بود که خوندن‌ش رو جذاب‌تر می‌کرد. در موردِ شخصیتِ احسان به‌نظرم می‌شد تحلیلِ بیش‌تری و پرداختِ دقیق‌تری داشت. پایان‌بندیِِ نوشته‌ت هم به‌نظرم خیلی عالی بود.

مرضیه

تحلیل خیلی بود. من این فیلم را دیدم اما نه به دقت شما. نکات زیادی از چشمم دور مونده بود که با خوندن متن شما برام خیلی جذاب بود. قسمت دوم نوشته با عنوان مجهول ماندن برای من خیلی جالب بود. ادم هایی که در مرز میان بودن و شدن سردرگمند. عبارت بسیار جالب بود.