بازخوانی یک متن «جدایی نادر از سیمین» از دریچهٔ تحلیل متن

جدال اصل با کپی*

عنوان فیلم نخستین مرحلهٔ ورود به متن است. «جدایی نادر از سیمین»  عبارتی است که خبری را می‌رساند. این عبارت معنایی آشکار و معنایی پنهان در درون خود دارد. معنای آشکار آن به‌سبب قرار‌گرفتن واژهٔ جدایی پیش از نام یک مرد و یک زن، به‌منزلهٔ اصطلاحی است که در واژگان حقوقی «طلاق» نامیده می‌شود. به این معنا، عنوان فیلم خبری می‌دهد که شخصی به نام نادر از شخصی دیگر به نام سیمین طلاق می‌گیرد. پس آنچه قرار است مخاطب در مواجههٔ با متن با آن روبه‌رو شود و بفهمد فعل طلاق نیست چرا که پیش‌تر از این موضوع با خبر شده است.

معنای پنهان این عبارت نیز برگرفته از معنای دیگر جدایی است که «سواکردن»، «تفکیک‌کردن»، و نوعی «دوری» و «هجران» را به ذهن متبادر می‌کند. به این معنا، «جدایی نادر از سیمین» از نوعی تفاوت و دوری و هجران میان نادر و سیمین خبر می‌دهد. گویی عنوان فیلم به ما می‌گوید که ارتباط میان نادر و سیمین بریده و قطع شده است.

نادر و سیمین از اجزای دیگر عنوان است. این دو نام به‌لحاظ ارزش معنایی متفاوت دارد. در فرهنگ سخن، نادر به معنای کمیاب و بی‌نظیر و سیمین به معنای ساخته‌شده از نقره آمده است. آشکار است که نقره فلزی قیمتی و ارزشمند است ولی قطعاً کمیاب و بی نظیر نیست.

از طرفی دیگر معنای عبارت «جدایی نادر از سیمین» مثلا با معنای عبارت «جدایی سیمین از نادر» تفاوت ظریفی دارد؛ اینکه نادر از سیمین جدا می‌شود گویی حق انتخاب برای این جدایی با نادر است و اوست که فاعل این جدایی است. معنای این نام‌ها و حق انتخابی که گفته شد نشانه‌‌های موجود در عنوان فیلم است.

تیتراژ آغاز فیلم مرحلهٔ بعدی ورود به متن است. تصاویری از چند شناسنامه که در دستگاه کپی قرار می‌گیرد تا رونوشتی از آن تهیه شود. از نظر حقوقی شناسنامه سند شناسایی هر شخص است و رونوشت آن اعتباری ندارد، مگر آنکه برابر اصل شود. با این تعریف، شناسنامه نمادی برای شخصیت واقعی انسان‌ها و رونوشت آن سویهٔ دیگری از این شخصیت است که به‌تنهایی با اصل آن برابری نمی‌کند. تیتراژ نشان می‌دهد که ما گاهی با شخصیت واقعی آدم‌ها و گاهی با رونوشتی از آن در متن سرو کار داریم. شناسنامه و رونوشت آن نمادی است از نگاه دو بعدی به شخصیت انسانی.

از سویی دیگر این شناسنامه ارتباطی بینامتنی با متن پیش از خود دارد. شناسنامهٔ مرتضی (حمید فرخ‌نژاد) و مژده (هدیه تهرانی) دو شخصیت اصلی فیلم چهارشنبه‌سوری نیز در میان این شناسنامه‌ها به چشم می‌خورد. وجود این شناسنامه‌ها ارتباطی میان آدم‌های این متن با متن پیشین را نشان می‌دهد. گویی داستانی که ما با آن روبه‌رو می‌شویم داستانی تازه نیست. تیتراژ پایانی، که در واقع با متن اصلی یکی شده است، نیز نشان می‌دهد که گویی این داستان به پایان نرسیده است و همچنان ادامه خواهد داشت. از طرفی دیگر، تیتراژ پایانی صحنهٔ انتخاب است. ترمه باید میان نادر و سیمین انتخاب کند. سکانس آخر را به یاد آورید: چهرهٔ نادر آرام‌تر از چهرهٔ سیمین است؛ نادر بر روی صندلی می‌نشیند در حالی که سیمین ایستاده است (تآکیدی بر آرامش نادر و اضطراب سیمین)؛ نادر به دوربین (تماشاگر) نزدیک‌تر است (احساس نزدیکی و صمیمیت) و سیمین در فاصله‌ای دورتر نسبت به تماشاگر پشت دری شیشه‌ای ایستاده است (احساس دروی و غربت)؛ و از همه مهم‌تر هنگامی که سیمین بر روی صندلی می‌نشیند تصویرش از میان قابی با شیشهٔ شکسته دیده می‌شود (شکسته‌بودن این شیشه گویی شکست سیمین را نشان می‌دهد). این نشانه‌ها به ما می‌گوید که گویی ترمه «نادر»بودن را انتخاب کرده است.

برای تحلیل متن سعی می‌کنم که مفاهیم برگرفته از آن را در مقوله‌های مشخص دسته‌بندی کنم:

نادر و سیمین: تقابل میان دو دیدگاه

یکی از ویژگی‌های مشخصی که متن از فرامتن خود به نمایش می‌گذارد، تقابل میان دو دیدگاه در مواجههٔ با زندگی است. دیدگاهی که به‌نوعی نادر نمایندهٔ آن است و دیدگاهی که سیمین آن را نمایندگی می‌کند. سیمین نماد کسانی است که در جریان زندگی به‌راحتی در برابر پیشامدها و مشکلات تسلیم می‌شوند یا از آنها می‌گریزند و نادر نماد کسانی است که به‌آسانی در برابر مشکلات تسلیم نمی‌شوند و حتی به مبارزه با مشکلات بر می‌خیزند. گویی حق برای سیمین «دادنی» و برای نادر «گرفتنی» است. با بازخوانی متن نشانه‌های این دو دیدگاه بیشتر نمایان می‌شود:

ـ سیمین وضع موجود جامعه‌اش را نمی‌پسندد و یگانه راهی را که بر می‌گزیند فرار از آن است. او داشته‌هایش (مثلاً پدر و مادرش و پدر نادر) را در آنچه هست (وضع موجود) نادیده می‌گیرد و از آن می‌گریزد، ولی نادر آنچه هست را به‌خاطر آنچه دارد (مثلاً پدرش) می‌پذیرد و خود را در برابر داشته‌هایش مسئول می‌داند.

سیمین از گذشته‌اش می‌گذرد تا آینده‌ای (دخترش) بهتر به دست آورد، اما نادر در فضایی میان گذشته (پدرش) و آینده (دخترش) نفس می‌کشد و هیچ کدام را فدای دیگری نمی‌کند.

ـ درسکانسی از فیلم، سیمین در برابر اعتراض کارگران برای هزینهٔ حمل پیانو واکنشی خاص از خود نشان نمی‌دهد و به‌راحتی هزینهٔ اضافهٔ آنان را می‌پردازد؛ اما در سکانسی دیگر، نادر در برابر درخواست زن پرستار، که برای نگهداری از پدر نادر حقوق بیشتری طلب می‌کند، مقاومت می‌کند و زیر بار نمی‌رود. در واقع، سیمین برای حل مسئله صورت مسئله را پاک می‌کند. این در حالی است که نادر روشی دیگر برای حل مسائل بر‌می‌گزیند.

ـ سیمین به‌آسانی پذیرفته است که راضیه توسط نادر آسیب دیده است. در یکی از سکانس‌های فیلم، معلم ترمه هنگام ورود به دادگاه از سیمین می‌پرسد: «چی شده؟ واقعیت داره که شوهرتون» و سیمین حرفش را نیمه تمام می‌گذارد و می‌گوید: «بله متأسفانه؛ هلش داده، اونم خورده زمین، بچه‌اش افتاده». این گفتگو نشان می‌دهد که سیمین دربارهٔ اصل ماجرا تردیدی ندارد و شوهرش را مقصر می‌داند و البته هیچ تلاشی هم نمی‌کند تا حقیقت ماجرا را بفهمد. در سکانس‌های دیگر فیلم، نوع برخورد سیمین با نادر بر همین موضوع تأکید می‌کند.

ـ سیمین برای حل مشکل باز هم به روش خود عمل می‌کند و می‌کوشد تا صورت مسئله را پاک می‌کند.  او با حجت، شوهر راضیه، وارد معامله می‌شود و حاضر می‌شود تا در ازای پرداخت مبلغی پول از حجت رضایت بگیرد. نادر ابتدا پیشنهاد سیمین مبنی بر پرداخت پول را نمی‌پذیرد و تأکید می‌کند تا ثابت نشود که مقصر است حاضر نیست پولی پرداخت کند. در نهایت هنگامی که می‌پذیرد مسئله را به همین شیوه حل کند، پرداخت پول را به سوگند‌خوردن راضیه مشروط می‌کند.

ـ در سکانسی دیگر از فیلم، بر وجود این دو دیدگاه متفاوت تأکید می‌شود. هنگامی که سیمین می‌خواهد به هر روشی که شده مسئله را حل کند، نادر به او می‌گوید: «تو هر مشکلی توی زندگی داشتی یا فرار کردی ازش یا دستت را بردی بالا و تسلیم شدی». سیمین هیچ مخالفتی با نادر نمی‌کند و گویی به این ویژگی رفتاری خود باور دارد.

ـ سیمین نگران ترمه است و می‌ترسد که برای ترمه اتفاقی بیفتد، اما نادر معتقد است که ترمه باید یاد بگیرد که ترسو نباشد. ارتباط نادر با ترمه نیز بر اساس همین دیدگاه است. او به دخترش می‌آموزد که حقش را بگیرد (سکانس پمپ بنزین)؛ تسلیم نشود (به جای کلمهٔ گارانتی بنویسد پشتوانه، حتی اگر معلم نپسندد و نمرهٔ پایین بگیرد)؛ و به ترمه تأکید می‌کند که: چیزی که غلطه، غلطه. هرکی می‌خواد بگه هر جا هم می‌خوان نوشته باشن.

اینها که گفته شد، نشانه‌هایی در متن است از وجود دو دیدگاه متفاوت به زندگی در فرامتن.

دل‌بستگی و تأثیر آن بر رفتار انسانی

دل‌بستگی یکی از ویژگی‌های بارز انسان‌هاست. انسان‌ها بر اساس رابطه‌های نسبی و سببی به یکدیگر دل‌بسته می‌شوند و به هم عشق می‌ورزند. دل‌بستگی همان‌قدر که زیبا و ارزشمند است می‌تواند زشت و زیان‌بار باشد و بر رفتار انسانی تأثیر بگذارد. این موضوع یکی از ویژگی‌هایی است که متن به آن پرداخته است و در واقع از فرامتن خود به نمایش می‌گذارد.

ـ نادر به‌خاطر دل‌بستگی به ترمه است که در دادگاه دروغ می‌گوید. او به‌خاطر همین دل‌بستگی است که اختیار تصمیم‌‌گیری دربارهٔ گفتن حقیقت به قاضی و حتی پرداخت پول به حجت برای بازگشتن سیمین را به ترمه می‌دهد، در حالی که خودش به این کار راضی نیست و عملاً ترمه را در برزخ همین دل‌بستگی گرفتار می‌کند. نادر به‌خاطر دل‌بستگی به پدرش حاضر نمی‌شود همراه سیمین به خارج از کشور برود و به‌خاطر دل‌بستگی به ترمه، برخلاف میلش، حاضر می‌شود که پول دیه را پرداخت کند.

ـ سیمین به‌خاطر دل‌بستگی به ترمه می‌خواهد از همه چیز بگذرد و به خارج از کشور برود؛ او به‌خاطر همین دل‌بستگی است که تقاضای راضیه مبنی بر پرداخت‌نکردن پول را نادیده می‌گیرد و باعث بروز مشکل در زندگی راضیه می‌شود.

ـ راضیه به‌خاطر دل‌بستگی به همسرش موضوع پرستاری از پیرمرد را پنهان می‌کند، چرا که می‌خواهد کمک‌خرج شوهرش باشد و این تنها راهی است که پیش رو دارد. دل‌بستگی راضیه به دخترش باعث می‌شود که دروغ بگوید و مسئولیت ریختن زباله در راه‌پله را بر عهده بگیرد (همین دروغ‌گفتن برایش دردسرساز می‌شود). راضیه به‌خاطر دل‌بستگی به باور مذهبی و همچنین دل‌بستگی به دخترش پول نادر را نمی‌پذیرد، چرا که در مقصر‌بودن نادر تردید دارد. دل‌بستگی سمیه به مادرش باعث می‌شود که قول بدهد دربارهٔ نظافت پیرمرد چیزی به پدرش نگوید (پنهان‌کاری).

مادر سیمین به‌خاطر دل‌بستگی به فرزندش مرگ فرزند راضیه را بی‌اهمیت تلقی می‌کند (مادر سیمین: به زنه گفتم مگه چی شده! شما جوونید، سال دیگه یه بچهٔ دیگه)؛ و شاید پدر نادر به‌خاطر دل‌بستگی و نگرانی برای زندگی نادر است که پس از رفتن سیمین دیگر حرفی نمی‌زند، اختیارش را از دست می‌دهد، و از همه مهم‌تر گویی تحملش برای ماندن تمام می‌شود.

اینها همه نمونه‌هایی از دل‌بستگی آدم‌هایی است که در متن حضور دارند. این دل‌بستگی‌ها گاهی ارزش‌های انسانی را زیر پا می‌گذارد و پیامدش مثلاً دروغ و پنهان‌کاری است، و گاهی نقطهٔ قوت این ارزش‌هاست و پیامدش مثلاً گذشت و فداکاری. این دل‌بستگی در فرامتن نیز بسیار دیده می‌شود. شاید به همین خاطر است که حافظ می‌فرماید: «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود، ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است».

قانون و باور به‌مثابه دو عامل بازدارندهٔ انسان

یکی دیگر از ویژگی‌هایی که متن از فرامتن خود نشان می‌دهد نقش قانون و باور در زندگی انسانی است. گویی دیگر ارتباطی میان انسان‌ها در یک جامعه برقرار نمی‌شود تا بر پایهٔ این ارتباط، فهم مشترک از مسائل انسانی به دست آید. هر چه نقش این ارتباط در جامعهٔ انسانی کم‌رنگ‌تر می‌شود، نقش قانون و باور به مثابه عامل بازدارندهٔ انسانی پر رنگ‌تر می‌شود.

قانون در جای‌جای متن حضور دارد و در مقام داور میان انسان‌ها قضاوت می‌کند. نبود فضای تفاهم و ارتباط میان انسان‌ها نکته‌ای است که وجود قانون را الزامی می‌کند. نادر و سیمین برای حل اختلافشان به سراغ قانون می‌روند، چون دیگر حرف یکدیگر را نمی‌فهمند. برای بیکاریِ حجت قانون باید تصمیم بگیرد و البته سال‌هاست که تصمیمی نگرفته است. قانون باید مشخص کند که چه کسی مقصر مرگ فرزند راضیه است و آنچه تقریباً اهمیتی ندارد مرگ یک انسان است. قانون است که برای چک‌های برگشتی حجت حکم زندان صادر می‌کند بی‌آنکه چراییش را بداند. این نشانه‌ها فرامتنی را تصویر می‌کند که قانون به‌مثابه عنصر بازدارنده و داور به‌ جای تفاهم و ارتباط انسانی نشسته است، اما نکته در این است که به قانون می‌توان دروغ گفت (کاری که نادر و ترمه کردند)، از قانون می‌توان پنهان کرد (کاری که راضیه کرد)، و می‌توان بدون اطمینان از یک موضوع به نفع شخص دیگر شهادت داد (کاری که معلم ترمه کرد)، و با این همه از قانون انتظار داشت که عادلانه رفتار کند.

«باور» عنصر دیگری است که در متن نقشی بازدارنده دارد. راضیه تلاش می‌کند تا بر پایهٔ باورهای مذهبی‌اش زندگی کند. این به آن معنا نیست که همهٔ رفتار و کردارش را مطابق باورش انجام می‌دهد و هیچ خطایی ندارد. مثلاً سانحه‌ای که برایش رخ داده و کارکردنش در منزل نادر را پنهان می‌کند و البته دروغ هم می‌گوید (ریختن زباله در راه پله). زندگی راضیه به‌سبب وضع شغلی و اقتصادی همسرش و همچنین از‌دست‌دادن فرزندش دچار بحران شده است، اما باور مذهبی‌اش اجازه نمی‌دهد که پول نادر را بپذیرد. او در گناه‌کار‌بودن نادر تردید دارد، به همین سبب گرفتن این پول را حرام می‌داند.

اینجاست که باور به‌مثابه عامل بازدارنده در رفتار انسانی عمل می‌کند. گویی این باور قدرتمندتر از قانون است، چرا که راضیه حتی به قیمت خراب‌شدن زندگی‌اش نمی‌تواند باورش را فریب دهد.

اینها نشانه‌های فرامتنی است که قانون و باور عاملی بازدارنده برای رفتار انسانی به‌شمار می‌رود. اما نکتهٔ مهم در متن این است: آدمی اگر باور نداشته باشد، ممکن است از دست قانون هم کاری برنیاید.

اختلاف طبقاتی، نگرشی تاریخی در نهاد جامعه

یکی دیگر از موضوع‌هایی که متن از فرامتن خود نشان ‌می‌دهد نهادینه‌شدن تفکری است که بر پایهٔ اختلاف طبقاتی در درون جامعه شکل گرفته است. نشانه‌های این تفکر به‌ویژه در وجود حجت دیده می‌شود. این را از ارتباط حجت با آدم‌هایی که به‌لحاظ اقتصادی، فرهنگی، شغلی، و ... در مرتبهٔ بالاتری قرار دارند به‌روشنی می‌توان فهمید.

ـ حجت خطاب به نادر: بچهٔ شما بچهٔ آدمه، بچه ما تولهٔ سگه.

ـ گفتگوی میان حجت و نادر در دادگاه حجت: چقدر هم شما اهل خدا و پیغمبرین، نادر: نه خدا و پیغمبر فقط مال شماهاست.

ـ معلم ترمه گمان می‌کند که حجت با راضیه دعوا کرده و او را کتک زده است و احتمالاً به همین علت راضیه بچه‌اش را سقط کرده است. حجت در پاسخ به این تردید به معلم ترمه می‌گوید: چرا چشمتون به ما که می‌افته فکر می‌کنید صبح تا شب مثل حیوون افتادیم رو سر زن و بچمون، بابا به قرآن ما هم آدمیم مثل شما.

ـ اینکه معلم ترمه در دادگاه نادر را فرد محترمی معرفی می‌کند (پس احتمالاً نباید خطایی از این فرد محترم سر بزند)؛ اینکه سیمین نگران است و می‌ترسد که حجت بالایی سر ترمه بیاورد (گویی که حجت در قبیله‌ای وحشی پرورش یافته)؛ و شاید نمونه‌های دیگر، برگرفته از نگرشی تاریخی است که از نهادینه‌شدن اختلاف میان طبقه‌های اجتماعی برخاسته است.

ترمه هنگام درس خواندن در راهرو دادگاه جمله‌ای می‌گوید که تاریخی‌بودن این دیدگاه طبقاتی را در جامعه گواهی می‌دهد: «در زمان ساسانیان مردم به دو طبقه تقسیم می‌شدند: طبقهٔ اشراف و بزرگان و طبقهٔ عادی» و مادربزرگش تأکید می‌کند: «طبقهٔ معمولی». شاید این تقسیم‌بندی به‌شکل رسمی در جامعهٔ امروز (فرامتن) متداول نباشد، اما متن نشان می‌دهد که این نگرش در فرامتن نهادینه شده است.

«جدایی نادر از سیمین» قصهٔ دوری و هجران آدم‌ها از یکدیگر است؛ داستان گمگشتگی ارتباط انسانی و فقدان فهم مشترک است؛ داستان پدر (گذشته) است که آلزایمر دارد ولی روزنامه‌خواندن را فراموش نکرده است؛ داستان ترمه (آینده) است که گویی «نادر»بودن را انتخاب می‌کند؛ و شاید داستان جدال اصل هویت انسان با رونوشت آن است.

*این یادداشت در مجلهٔ فیلم شمارهٔ ۴۲۹ چاپ شد.

 

  
نویسنده : محمدصادق اسدی‌ رازی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠