«اسب حیوان نجیبی است» از دریچة تحلیل متن
چراغهای تاریک رابطه*
عنوان فیلم جملهای خبری است که علاوه بر معنای ظاهری، معنایی نهفته نیز دارد. «نجیب» واژهای است که بسته به کاربرد آن دربارة انسان یا حیوان معنایی متفاوت دارد. نجیب در مورد حیوان، بهویژه اسب و شتر، به معنی نژاد خوب و در مورد انسان به معنی کسی است که دارای خصلتهای برجسته و ممتاز اخلاقی، شرافت، پاکدامنی، و اصالت است. نجیب بودن به معنای اخلاقی آن، ویژگیای است که فقط در مورد انسان به کار میرود و طبیعتاً اکتسابی است، ولی نجیب بودن در مورد حیوان ذاتی است و به همین علت است که در عنوان فیلم بر حیوان بودن اسب تأکید میشود. بنابراین، انسان باید بخواهد که نجیب باشد و حیوان نجیب به دنیا میآید.
نکتهٔ دیگر دربارهٔ عنوان فیلم، شیوهٔ بیان آن در متن است. آروغزدن در جمع عملی به دور از اخلاق و ادب بهشمار میرود، شاید به همین سبب است که حتی برخی بهجای آروغ واژهٔ باد گلو را بهکار میبرند. باد گلو با آوای خاصی از دهان خارج میشود و گاهی کسی که مرتکب چنین عملی میشود آن را با واژگان همآوایی همچون اسب ترکیب میکند تا عملش را بپوشاند. کاری که مسعود میکند نیز از همین جنس است و باد گلویش را با گفتن «اسب ...» میپوشاند و در توجیه این کارش در یکی از سکانسهای پایانی فیلم با شرمی خاص به خسروجردی میگوید: «وقتی میخوری، هوایی که میخواد بیاد بیرون...». شاید نوع گفتن این جمله است که باعث میشود خسروجردی به آن حساس شود و شاید دقت مسعود برای پوشاندن این عملش در اوج مستی نشاندهندة این است که او لاابالی و ولنگار نیست. این نامگذاری منطبق با دنیای درونی فیلم است؛ دنیایی که بیمنطقی اساس آن است. برای ورود به متن سعی میکنم ویژگیهایی را بازخوانی کنم که از فرامتن خود نشان میدهد.
فقدان منطق در روابط
منطقی نبودن رفتار و روابط میان آدمهای متن در مواجهه با دیگران یکی از ویژگیهای مشخصی است که متن از فرامتن خود به نمایش میگذارد. مثلاً منطقی نیست که پلیس ـ حتی از نوع قلابیاش ـ برای رسیدگی به شکایتی جلوی منزل کسی برود و چون باعث شده مثلاً سنگ روی دیوار منزل آسیب ببیند از صاحبخانه بخواهد که سطل آبی بیاورد تا آن سنگ را تعمیر کند و طبیعتاً منطقی نیست که صاحبخانه با اینکه مهمان دارد به این خواسته تن دهد. حتی ترسیدن صاحبخانه هم نمیتواند دلیلی منطقی برای پذیرش این خواسته باشد. مگر اینکه بخواهد بنا به میل پلیس رفتار کند تا خطایش نادیده گرفته شود و عملاً بهجای مواجهه با قانون آن را دور بزند که این رفتار نیز با منطق روابط حاکم بر اجرای قانون همخوانی ندارد.
پلیس فردی مست، مسعود، را دستگیر میکند و بدون داشتن هیچ حکمی او را به خانهای میبرد که آنجا مشروب خورده است. داشتن حکم برای ورود به خانه نص قانون است، اما گویی مسعود نیز چارهٔ کار را در کنارآمدن با پلیس میداند و البته به همین سادگی دوستش را نیز شریک جرم میکند. هنگامی که پلیس وارد میشود با مرد و زنی جوان و البته نامحرم و شیشههای مشروب روبهرو میشود. اینها میتواند سند و شاید بهانهای برای برخورد پلیس با ایشان باشد. بنابراین، منطقی نیست که مرد جوان، حمید، بیهیچ نگرانی با پلیس روبهرو میشود و رفتاری طعنهآمیز هم دارد. مگر اینکه بپذیریم حمید پیش از این نیز با چنین صحنههایی مواجه شده و تجربهٔ این کار را داشته است. حتی در این صورت نیز یک جای این کار میلنگد که همان منطقی نبودن روابط حاکم بر اجرای قانون است. منطقی نیست که پلیس به جای رشوه کفشی را بر میدارد و با خیال آسوده آن را روی دستة موتورش آویزان میکند. منطقی نیست که پلیس همان شخص مست را برای گرفتن رشوه همراهی کند و به خانة دوستش ببرد تا پول رشوه را تهیه کند و البته منطقی نیست که همین شخص را حتی برای مدتی کوتاه با دوستش تنها بگذارد.
در جایی دیگر، سروصدای جشن و پایکوبی از خانهای شنیده میشود و پلیس به سراغ این خانه میرود. رفتار صاحبخانه در مواجهه با پلیس و گفتوگوی میان ایشان و بهخصوص توضیح دادن روش بطریبازی برای پلیس بههیچوجه منطقی نیست. از آن مهمتر، منطقی نیست که صاحبخانه به همین سادگی حاضر میشود یک میلیون تومان به پلیس رشوه بدهد. نکتهٔ مهم در هر دو موردی که جشن و پایکوبی عدهای بهانهای برای گیردادن پلیس قلابی میشود این است که تکلیف اینگونه مهمانیها روشن نیست و حد و مرز مشخصی نیز ندارد. اینکه اگر چنین مجلسی شاکی خصوصی نداشته باشد باز هم ممکن است که با آن برخورد شود؟ اینکه حتی اگر شاکی خصوصی وجود نداشته باشد، هر کسی میتواند بهخاطر خوش بودن خودش برای دیگران مزاحمت ایجاد کند؟ اینکه حریم شخصی آدمها چه معنایی دارد و حد و مرز آن چیست؟ اینکه آیا همه باید از قاعده و سبکی مشخص برای شاد بودن پیروی کنند؟ این سئوالها بهروشنی یک چیز را بیان میکند: منطقی نبودن روابط میان قانون، عرف، و جامعه.
منطقی نیست که مسعود و برزو هنگامیکه پلیس منتظر ایشان است با خیال راحت کنار یکدیگر بنشینند و از مشکلاتشان یا آهنگی که برزو ساخته سخن بگویند. یعنی این دو نفر از شرایط مکان و زمان و موقعیتی که در آن قرار گرفتهاند هیچ درک درستی ندارند و شاید نابهسامانی وضعشان نیز محصول همین نگاه به زندگی باشد. منطقی نیست که پلیس باز هم مسعود را همراهی میکند که فقط برای ۲۰۰ هزار تومان از کسی دیگر پول تهیه کند با اینکه همین پلیس در عرض چند دقیقه یک میلیون تومان کاسبی کرده است. و البته منطقی نیست که برزو نیز به همین سادگی با ایشان همراه میشود.
منطقی نیست یک رانندة تاکسی که روکش پلاستیکی روی صندلیهایش را نکنده و حتی از دست زدن مسعود به داشبرد ماشین دلخور میشود و به نو بودن ماشینش حساس است، به همین راحتی اجازه دهد که صحنة تصادف به هم بخورد. آن هم زمانی که قصهای دربارة قاتل بودن یکی از مسافرانش شنیده و تصادف نیز عمدی بوده است. منطقی نیست کسی که چشمانی لوچ دارد، گمان کند که بعضی چیزها کج است و بر این موضوع پافشاری نیز بکند. نکته در این جاست که این آدم نهتنها به ناتوانیاش باور ندارد بلکه فرافکنانه از آن میگریزد و به دیگران نیز انگ میزند. این نوع نگاه چنان در وجود این شخص نهادینه شده که همه چیز را بر معیار خودش میسنجد و ارزشگذاری میکند (مثلاً باز بودن بند کفش برزو). منطقی نیست که پیمان و نسترن با اینکه از موضوع پلیس و رشوه گرفتن او آگاه میشوند بدون هیچ نگرانی خودشان را به پلیس نشان میدهند. بدیهی است که زندگی کردن دختری جوان با مردی مطلقه که هیچ نسبتی با هم ندارند، میتواند بهانة مناسبی برای پلیس رشوهگیر باشد.
منطقی نیست که رامین به قصد گرفتن پول و به بهانة تسلیت گفتن به منزل یکی از اقوامش برود و مسعود و پیمان و نسترن را با خود همراه کند، در حالی که پاسی از شب گذشته و این سه نفر هیچ گونه آشنایی قبلی با آن مرحوم ندارند و از آن مهمتر اینکه نسترن شلوار گرمکن پوشیده و دمپایی یا کتانی مردانه پایش است. نکته در این جاست که حضور در این مجلس بهخاطر همدردی با صاحبان عزا نیست بلکه به قصد تهیهٔ پول است و این یعنی سوءاستفاده از شرایط موجود و منطقی نبودن روابط اجتماعی.
منطقی نیست که پیمان و نسترن و برزو بیهیچ دلیلی با مسعود و برزو همراه میشوند. گفتوگوهای میان ایشان نشان میدهد که گویی این خیابانگردی شبانه برایشان تفریح است. برای همین است که برزو دلیل ماندنش را فقط با هم بودن بیان میکند و حتی نسترن بدون درک موقعیتی که در آن قرار گرفتهاند، پیشنهاد سفر به شمال میدهد.
اینها که گفته شد، نمونههایی از بیمنطقی در رفتار میان آدمهای متن است که از فرامتن خود به نمایش میگذارد. جایی که در آن نه حریم شخصی معنا دارد نه حرمت دیگران. نه حقوق شخصی از منطقی خاص پیروی میکند نه حقوق جمعی معیاری دارد. عقلانیت جزء گمشدهای در رفتار و روابط میان آدمهاست و پیامدی جز بیهدفی و پوچی و بیهودهگی ندارد. اینها نشانههایی از فرامتنی است که گویی همین گونه بیمنطقی رفتار در میان آدمهایش، آن را به جامعهای گیج و گنگ و سرگردان بدل کرده است. بیمنطقی در رفتار این آدمها نشانهای است از آشفتهحالی و نابهسامانی در روابط میان آدمهای فرامتن.
پول به مثابه نویز در فرایند ارتباط
هر عامل مزاحم در یک فرایند ارتباطی را اختلال یا نویز مینامند. اختلال عاملی است که باعث میشود فرایند ارتباط خدشهدار شود. پول در فرایند ارتباط میان آدمهای متن به مثابه نویز عمل میکند و باعث میشود که فرایند ارتباط مختل شود.
خسروجردی، با نام مستعار شکیبا، پلیسنمایی است که به بهانههای مختلف از مردم رشوه میگیرد. اعتماد ویژگی بارز در ارتباط میان مردم و پلیس است و پول (رشوه) به مثابه نویز در برقراری این ارتباط اخلال ایجاد میکند و عملاً باعث میشود که اعتماد میان مردم و پلیس خدشهدار شود. پول در رابطة میان حمید، دوست مسعود، با صاحبخانهاش هم نقشی اساس بازی میکند. صاحبخانه زن بیوهای است که احتمالاً به دلیل تمایل شخصیاش به حمید، اجارة کمتری از او میگیرد. اجارهٔ کمتر باجی است که این زن برای ارتباط بیشتر با حمید میدهد و شاید به همین دلیل است که از قیمت بالای ادکلنی که حمید خریده ناراضی است. گویی این زن باور دارد که پول قدرت خریدن علاقهٔ دیگران را نیز دارد. مشکل مسعود با صاحبخانهاش نیز بر سر پول است. او باید تا صبح دو میلیون تومان پول جور کند وگرنه باید خانهاش را تحویل دهد و احتمالاً آوارة کوچه و خیابان شود. مسعود باید تا صبح از هر راهی که میتواند این پول را جور کند و این یعنی پول تنها چیز با اهمیت در این ارتباط است. پول در روابط میان مسعود و هما، همسر برزو، و پیمان و برزو نیز نقشی اساسی دارد. هر یک به نوعی به دیگری بدهکار است و همین موضوع باعث دلخوری در روابط آنها شده است. رامین چون نیازمند ارتباط با مسعود است، داشتن پول را بهانه میکند تا مسعود به سراغش بیاید؛ دقیقاً مشابه همان نوع نگاهی که صاحبخانهٔ حمید دارد. نسترن به دلیل شرایط خانوادگیاش نیازمند کار و سرپناه است و پیمان نیز از همین قضیه سوءاستفاده میکند و حقوقش را نمیپردازد. مهریة حکیمه نیز که به قول پیمان با بدبختی پرداخت شده گویی تنها یادگاری است که از رابطة میان این دو نفر باقی مانده است.
بنا بر آنچه گفته شد، پول نقشی مهم در روابط میان آدمهای متن دارد و در بنیان این رابطه بهمثابه نویز عمل میکند. اختلالی که باعث میشود یک رابطهٔ انسانی با همهٔ ویژگیهایش به سطح رابطهای مادی تقلیل یابد. نقش پول در میان این جماعت آنچنان عمیق است که اگر حذف شود همین محفل شبانه نیز دیگر شکل نمیگیرد. از این نظر، پول عامل اصلی این ارتباط است ولی از طرفی دیگر، نقشی تعیینکننده نیز دارد. یعنی اگر پول داشته باشی، قادری که هر کاری بکنی؛ دقیقا همان کاری برخی با پرداخت رشوه میکنند و خودشان را از دست پلیس خلاص میکنند. اینجا پول آنقدر اهمیت یافته که شاید دیگر مهم نباشد که از چه راهی بهدست آمده و در چه راهی هزینه میشود. متن بهروشنی این نقش را در روابط میان آدمهای فرامتن به تصویر میکشد.
نهادینه بودن قانونگریزی
یکی از ویژگیهایی که متن از فرامتن خود به نمایش میگذارد، عادتکردن به بیقانونی و قانونگریزی و نهادینه بودن آنها در فرامتن است. کمال خسروجردی یک زندانی است که به مرخصی آمده. او بهراحتی میتواند کارت شناسایی پلیس را جعل کند، لباس رسمی پلیس و بیسیم و دستبند تهیه کند و خودش را به جای یک پلیس جا بزند و از مردم رشوه بگیرد؛ یعنی به همین سادگی میتواند قانون را به بازی بگیرد. این یعنی یک مجرم در کوتاهترین زمان ممکن شرایط و امکان آن را دارد که دست به عمل مجرمانه بزند. از سوی دیگر، هیچکدام از آدمهای متن در همکاری با این پلیس جعلی لحظهای تردید نمیکنند و بهراحتی حاضر میشوند به مأمور قانون رشوه بدهند تا از دست قانون فرار کنند. فارغ از خطا بودن یا نبودن کار این جماعت، مهم این است که هیچکدامشان حاضر نیستند پاسخگوی اعمال و رفتارشان در برابر قانون باشند و این یعنی فرصتسازی برای بروز و ظهور مجرمانی همچون خسروجردی. خسروجردی در قامت یک پلیس جعلی خود را در جایگاه قانون قرار میدهد. به همین دلیل مدعی میشود: «منم که باید چشمام رو روی مشکلات ببندم، میفهمی؟ من.» آنچه این شرایط و اختیار را برای امثال خسروجردی فراهم میکند نه لباس پلیس که ویژگیهای رفتاری آدمها در یک زندگی جمعی است؛ ویژگیهایی که بنیان آن عادت به بیقانونی و قانونگریزی است. گویی بیقانونی و قانونگریزی چنان در این دنیا رایج شده که نهتنها ناپسندی آن از یاد رفته که نشانهٔ زیرکی و هوشیاری نیز بهشمار میرود.
اسب حیوان نجیبی است تلاشی برای بازنمایی جماعتی است که گویی «نجیب بودن» را از یاد برده، منطق در روابط میان آدمهایش کمرنگ شده، پول در آن نقشی اساسی دارد، بیقانونی و قانونگریزی در آن نهادینه شده، و در یک کلام، چراغهای رابطه در این جامعه تاریک است. گویی خیابانهای آرام و بدون رفتوآمد در شهری بزرگ و تاریکی شب به ما میگوید که اینجا خبری نیست و هیچکس با هیچکس سخن نمیگوید. شاید روزنهای، تلنگری، یا «باد گلویی» باید تا خسروجردیها را به یاد نجیب بودن بیندازد.
- این یادداشت در مجلهٔ فیلم شمارهٔ ۴۳۷ چاپ شد.
نظرات ()
