بازخوانی یک متن (آواز گنجشکها) از دریچهٔ تحلیل متن*
عنوان فیلم ترکیبی است از دو واژه که با کسرهای به یکدیگر اضافه میشود: آواز گنجشکها، یعنی همان ترکیبی که در فارسی مضاف و مضافالیه نامیده میشود. این ترکیب چون فعل ندارد معنایی مشخص را به ذهن متبادر نمیکند، مثلاً اینکه آوازگنجشکها دلنواز است، غمانگیز است، شوم است، شادیبخش است، تنفربرانگیز است یا اصلاً هیچکدام اینها نیست. تکلیف عنوان فیلم روشن نیست، اما گویی با احساس آدمی بازی میکند و فضایی رویایی و خیالانگیز را تصویر میکند که سرشار از طنین آواز گنجشکهاست.
پس از دیدن فیلم سئوالهایی نیز بهوجود میآید. مثلاً اینکه منظور از آواز گنجشکها کدام آواز است؟ آیا منظور کارگردان (مؤلف) همان آواز واقعی گنجشک است که در یکی دو سکانس از فیلم شنیده میشود یا اینکه آوازگنجشکها مفهومی نمادین است؟ بهنظر میرسد که عنوان فیلم مفهومی نمادین است که هر مخاطبی میتواند پس از دیدن آن تصویری از آن خلق کند.
در بررسی متن میخواهم مفاهیم و نمادهای آن را بازخوانی کنم و ارتباط آن را با فرامتن نشان دهم.
رفتاری غریزی در برابر رفتاری عقلانی
شترمرغ از آن دسته پرندگانی است که گروهی زندگی میکند و فقط در فصل جفتگیری از دیگران جدا میشود. این حیوان سریع رشد میکند و تقریباً روزی یک سانتیمتر قد میکشد. میگویند که این حیوان مغزی بسیار کوچک دارد و سطح درک و فهمش پایین است. اینها مشخصات حیوانی است که نقشی مهم در متن دارد و یکی از شخصیتهای اصلی آن محسوب میشود.
شترمرغ تولید مثل میکند، جوجهاش به سرعت رشد میکند، به حداقل شرایط برای رشد نیازمند است، و تولید مثل و زایش برایش رفتاری غریزی است. این ویژگی در متن نمادی از آدمهای متن و فرامتن است که همین نگاه را به زندگی و تولید مثل دارند.
کریمآقا کارگر سادهٔ یک مرکز پرورش شترمرغ است. او در خانهای کوچک در یک روستا زندگی میکند و میزان حقوق ماهیانهاش حدود ۲۰۰ هزار تومان است (کریمآقا هنگامی که میزان حقوق خود را با درآمد مسافرکشی با موتور مقایسه میکرد به این رقم اشاره میکند). مشخص نیست که کریمآقا از چه زمانی در این مرکز کار میکند یا هنگام تولد فرزندانش چه شغلی داشت اما وضع زندگیاش نشان میدهد که کار و درآمد دیروزش با درآمد امروزش تفاوت چندانی نداشته است.
کریمآقا سه فرزند قد و نیمقد دارد. یقیناً او و همسرش هنگامی که تصمیم میگیرند بچهدار شوند حتی نیم نگاهی به آیندهٔ فرزندانشان نداشتند یا اگر داشتند در عالم خیال و رؤیا بوده است تا واقعیت. اینکه هرکودک به چه امکاناتی نیاز دارد، اینکه در چه محیطی باید رشد کند، و اینکه آیندهاش چه میشود ازجمله مسائلی است که احتمالاً هرگز به آن فکر نکردهاند.
فرزند اول کریمآقا ناشنواست. بدیهی است که اگر کریمآقا و همسرش به آیندهٔ فرزندشان میاندیشیدند با وجود امکانات کم و شرایط مالی خود دیگر هرگز به بچهدارشدن فکر نمیکردند تا حداقل شرایط لازم برای نخستین کودکشان را مهیا کنند، اما میبینیم که احتمالاً تنها وظیفهٔ ایشان تولید مثل بوده است.
قصد ندارم با مقایسهٔ رفتار کریمآقا و رفتار شترمرغ سطح رفتار انسانی را به رفتار حیوانی تقلیل دهم، اما بیگمان میان این دو رفتار شباهتهایی به چشم میخورد که نمیتوان از آن چشمپوشی کرد.
غریزیبودن برخی از رفتار و اعمال میان انسان و حیوان مشترک است و وجه تمایز میان این دو در میزان بهرهگیری از عقل و اختیار است، همان خصلتی که انسان را از حیوان متمایز میکند.
به نظر میرسد، که کریمآقا و همسرش در مورد تولید مثل کاملاً بر پایهٔ غریزه عمل میکنند. همین امر یکی از علتهایی است که باعث بروز مشکلات دیگری نیز در این خانواده میشود. بدیهی است که هرچه تعداد فرزندان یک خانواده بیشتر باشد نیازش هم بیشتر میشود و ناتوانی در رفع این نیاز است که فقر، تندادن به شغلهای کاذب (چه از سوی پدر و چه اعضای خانوادهاش)، شرمساری پدر و مادر در قبال فرزندان بهسبب ناتوانی در تهیهٔ حداقل نیازهای زندگی (مثل ناتوانی در خرید سمعک برای دختر ناشنوا)، نادیدهگرفتن اصول اخلاقی (مثل رفتار کریمآقا با همسرش بهسبب بخشیدن در آبیرنگ قدیمی به همسایه که باعث شرمندگی زنش میشود)، و پیامدهای دیگر گریبانگیر خانواده میشود.
رفتار غریزی در برابر رفتار عقلانی یکی از ویژگیهایی است که متن از فرامتن خود تصویر میکند.
قدرت بهمثابه فرصت
حسین، پسر کریمآقا، به همراه دوستانش تعدادی ماهی از آقای کمالی، یکی از اهالی روستا، گرفتهاند تا آنها را در آبانبار بریزند، پرورش دهند، و بفروشند تا به قول خودشان میلیونر شوند. در میان این ماهیها سه شاهماهی هست که بهسبب قدرت باروری و زایش از دیگر ماهیها برتر است.
در یکی از سکانسهای فیلم، هنگامی که کودکان در حال انتقال دبهٔ ماهیها هستند دبه واژگون میشود و همهٔ ماهیها نقش زمین میشوند. در این هنگام، بیشترین نگرانی بچهها نجات جان شاهماهی است. شاهماهی بهسبب قدرتش از دیگر ماهیها برتر است و همین ویژگی جانش را نجات میدهد. شاهماهی نمادی است از قدرت؛ قدرتی که فرصتی میشود برای زندهماندنش.
این ویژگی در متن نشانهای است از فرامتنی که در آن قدرت بهمثابه فرصت است برای ماندن.
دگرگونی زندگی میبخشد
آب نماد پاکی است، اما هنگامی که راکد بماند، میگندد و باتلاق میشود. آب در آبانبار روستا راکد مانده و گندیده و به منبعی پلید تبدیل شده است. در یکی از سکانسهای فیلم هنگامی که کریم آقا به همراه کودکان روستا در جستجوی سمعک در آبانبار هستند، یکی از کودکان میپرسد: «کریمآقا توی این آب مار هم پیدا میشه» و کریمآقا پاسخ میدهد: «توی این آب هزار تا جونور مثل شما پیدا میشه ولی مار پیدا نمیشه»، اما چند لحظه بعد در آبانبار مار هم پیدا میشود. گویی مار برای کریمآقا چنان پلید است که باور ندارد در این باتلاق مار هم پیدا شود.
شیوهٔ نورپردازی فضای آبانبار و روزنههای نور تابیده بر لجن نیز تأکید دیگری است بر پلیدی فضای آبانبار.
در سکانسی دیگر، هنگامی که کریمآقا بهسبب ناراحتی از کودکان تصمیم میگیرد که آبانبار را خراب کند، متوجه میشود که کودکان روستا لجنهای آبانبار را خالی کردهاند.
آب تازهٔ آبانبار، پرندگانی که در آبانبار رفتوآمد میکنند، گنجشکی که در دیوارهٔ آبانبار لانه کرده و تخم گذاشته است، نور دلچسبی که فضای آبانبار را دربرگرفته است، و از همه مهمتر آواز گنجشکهایی که دلربایی میکنند نشانههایی است از نوشدن و زندگی دوباره. همین جریانیافتن زندگی در آبانبار است که باعث میشود کریمآقا از خرابکردن آن منصرف شود.
تبدیل آبانبار متروک و لجنگرفته به آبانباری که زندگی در آن جریان دارد نشانهای است از مفهوم دگرگونی. مفهومی که باور دارد راکدماندن پلیدی میآفریند و دگرگونی زندگی میبخشد.
عشق گاهی کوری میآفریند
سکانسی را به خاطر آورید که کودکان روستا در حال خالیکردن گلدانها از وانتبار عباسآقا هستند. هنگام خالیکردن گلدانها، یکی از بچهها متوجه میشود که دبهٔ ماهیها سوراخ شده است. بچهها برای نجاتدادن جان ماهیها گلدانهای باقیمانده در وانتبار را به بیرون پرتاب میکنند و باعث شکستن گلدانها و آسیبدیدن گلها میشوند. آنان حتی عصای کریمآقا را از ماشین بیرون میاندازند که با این کار عصا نیز میشکند. همهٔ این کارها برای نجاتدادن جان ماهیهاست. ماهیهایی که بچهها دوستشان دارند شاید بدینخاطر که با پرورشدادن و فروش آنها میلیونر شوند.
مهم نیست که بچهها به ماهی علاقه دارند یا اینکه هدف دیگری را دنبال میکنند، مهم این است که برای دستیابی به آنچه میخواهند به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهند. گلدانها و عصای کریمآقا را میشکنند تا جان ماهیها را نجات دهند.
این عشق کورکورانه است که باعث نادیدهگرفتن بسیاری از امور دیگر میشود. این رفتار بچهها تأکیدی بر این مفهوم است که عشق گاهی کوری میآفریند.
اینها همه قطعاتی از یک سمفونی است. قطعهای در جدال عقل و غریزه از پیروزی غریزه سخن میگوید، قطعهای قدرت را فرصت میداند، قطعهای دگرگونی را ندا میدهد، قطعهای از خواستن میگوید و از نادیدهگرفتن مینالد، قطعهای آزادی را فریاد میزند (تلاش گنجشکی که در خانه کریمآقا گیر کرده و خود را به در و دیوار میزند)، و قطعهای «خدایی که در این نزدیکی است» را صدا میزند (شیدایی دلانگیز شترمرغ در سکانس پایانی فیلم که گویی جانی دوباره به کریمآقا میبخشد).
«آواز گنجشکها» بهسان یک سمفونی است؛ سمفونی داشتهها و نداشتهها، و خواستهها و نخواستهها.
*این مطلب در مجلهٔ سینمارسانه شمارهٔ ۴۳۱ چاپ شد.
نظرات ()
