بازخوانی یک متن (یه حبه قند) از دریچهٔ تحلیل متن*
حدیث دل
عنوان فیلم نخستین مرحلهٔ ورود به متن است. «یه حبه قند» عبارتی است که از سه واژه تشکیل شده است. «یه» همان یک است که در زبان گفتاری و به تعبیری خودمانی «یه» تلفظ میشود. «یه» بسته به این که پیش از چه کلمهای بیاید معنایی متفاوت دارد، مثلاً یه دونه به معنی کمترین مقدار یا یگانهبودن بهکار میرود و یه عالمه به معنی بیشترین مقدار است. «حبه» نامی است که به اندازهٔ کوچک از چیزی گفته میشود و بیشتر برای اندازهای مشخص از قند بهکار میرود. «قند» نیز مادهای خوراکی و شیرین است که ویژگی بارزش همین شیرینبودن است. بنا بر آنچه گفته شد، «یه حبه قند» عبارتی است که علاوهبر معنای ظاهری آن، مفهومی نمادین دارد که به بیانی ساده میشود: اندکی شیرینی.
تیتراژ فیلم دومین مرحلهٔ ورود به متن است. تیتراژ جزئی از متن و در واقع شروع آن است. برای بررسی متن نشانههایی را که از فرامتن خود تصویر میکند ذیل دو عنوان «جمع اضداد» و «واگیرههای طرحی به نام زندگی» بازخوانی میکنم.
جمع اضداد
یکی از ویژگیهایی متن که از فرامتن خود به نمایش میگذارد وجود صفاتی متضاد همچون عشق و تملک، خوشخلقی و بدخلقی، نیکی و بدی، حیا و شرم مسموم، شادی و غم، و قهر و دوستی در زندگی انسانی است. در اینجا برآنم تا نمونههایی از همین صفات متضاد را در وجود آدمهای متن شناسایی کنم.
۱. عشق و مالکیت
رابطهٔ میان دختران و دامادها با مادر خانواده رابطهای مبتنی بر صمیمیت، احترام، و دوستداشتن است. این رابطه را میتوان بهروشنی در متن دید: مادر نگران است که هرمز، یکی از دامادهایش، بهسبب اختلاف با باجناقش در مجلس عروسی شرکت نکند. معصومه، دختر چهارم خانواده، پس از دعوا با شوهرش با ناراحتی به خانهٔ مادر میآید و تنها نگرانیاش این است که مادر این موضوع را بفهمد؛ جالب اینکه وقتی مادر از این موضوع مطلع میشود به سراغ دامادش میرود و به قول معصومه حقش را کف دستش میگذارد. دو داماد خانواده، هرمز و حمید، با اینکه سن و سالی از ایشان گذشته است در حضور مادر سیگار نمیکشند. اعظم، دختر بزرگ خانواده، با اینکه کار و کاسبی شوهر معمارش رونق چندانی ندارد به بهانهای به مادرش کمک مالی میکند. اینها همه نمونههایی است از این رابطهٔ مبتنی بر عشق و احترام میان مادر و اعضای خانواده، اما گویی مادر چون عاشق فرزندانش است خود را صاحب ایشان نیز میداند. در یکی از سکانسهای فیلم هنگامیکه پسند لباس مادر را برای شب عروسی آماده میکند، مادر به وی میگوید: « هر کاری که کردم برای خوشبختی شما بود» اینجاست که ما میفهمیم انتخاب همسر برای پسند کار مادر است. مادر چون عاشقانه دخترش را دوست دارد، گمان میکند که مالک اوست و شاید علیرغم میل دخترش میتواند برای او همسری برگزیند. گویی این عشق مادرانه است که اختیار میدهد تا مادر مالک زندگی دخترش باشد.
۲. خوشخلقی و بدخلقی
بدخلقی ویژگی بارز رفتاری دایی عزت است. این ویژگی را در جایجای متن میتوان دید. در سکانی از فیلم هنگامیکه جعفر آقا در غیاب دایی کلهقندی را از بساط قندشکنی دایی برمیدارد، مادر به او تذکر میدهد که ممکن است دایی ناراحت شود. جالب اینکه بیشترین همراهی دایی با عروسی پسند شاید همین شکستن قند باشد. هنگامی که حمید میخواهد موهای سر دایی را کوتاه کند، دایی با بهانهگیری و بدخلقی به او اجازهٔ این کار را نمیدهد. دایی با خواهرش نیز همینگونه رفتار میکند و غذای مخصوصی (بدون نمک) که خواهرش برای او پخته را با بدخلقی و بیتوجهی به گربه میدهد. در سکانسی دیگر، با اینکه خواهر و خواهرزادهاش لباسهای او را برای مراسم مرتب میکنند با ایشان بدخلقی میکند. رفتار دایی با وزیریها و دوریگزیدن از جمع خانوادگی نیز نمونههای دیگری از همین ویژگی رفتاری است. اما در یکی از سکانسهای فیلم روی دیگر خلق و خوی دایی نمایان میشود. در این سکانس علی، پسر کوچک اعظم، به خیالش جن دیده و به همین سبب وحشت کرده است. تلاش مادر و دیگران برای آرامکردن کودک ثمری ندارد ولی دایی با تعریفکردن خاطرهای (که احتمالاً تحریف شده است) از دوران کودکی خود و بازی کودکانهای که با یک حبه قند انجام میدهد ارتباطی صمیمانه با کودک برقرار میکند و باعث آرامشش میشود. خوشخلقی و بدخلقی دو روی یک سکه در وجود دایی است.
۳. نیکی و بدی
حمید، داماد کوچک خانواده، مردی است که زندگی خانوادگی مطلوبی ندارد. در سکانسهای ابتدایی فیلم میبینیم که همسرش با او دعوا کرده و با حالت قهر به خانهٔ مادرش آمده است. حمید گمان میکند که در انبار خانهٔ دایی گنجی پنهان است و به همین سبب زمین انبار را میکند. شبی که خانوادهٔ داماد به خانهٔ عروس آمدهاند و مهمانی برپا شده حمید بهجای حضور در این مهمانی مشغول کندن زمین است. کلنگ او هنگام کندن زمین با سیم برخورد میکند و برق قطع میشود و عملاً مهمانی به هم میریزد. علی نیز با دیدن همین صحنه گمان میکند که جن دیده است. طمع دستیابی به این گنج باعث میشود تا او در روز تشییع جنازهٔ دایی هم مشغول کندن زمین باشد. رفتار تند حمید با بچهها و عادت خلاف شرعی که پیشترها داشته است نیز نشانههایی است که یک روی شخصیت حمید را تصویر میکند. اما شخصیت حمید روی دیگری نیز دارد. سکانسی که حال دایی به هم میخورد را به خاطر آورید. حمید با اینکه رابطهٔ خوبی با دایی ندارد و حتی بدخلقی همسرش را نیز به او نسبت میدهد، با دستپاچگی به دنبال دکتر میرود و حتی ناز و ادای دکتر را هم میخرد. پس از مرگ دایی همه نگران حال مادرند و گویی از دست کسی هم کاری بر نمیآید. اینجاست که حمید با خواندن روضهای که هیچکس انتظار آن را ندارد کاری میکند که گریهٔ مادر را در میآورد.
هرمز، داماد دیگر خانواده، نیز همین ویژگی را دارد. او مدتی در زندان بوده و همین شاید یکی از ویژگیهای منفی این شخصیت است. آنقدر عاشق اساماسبازی است که حتی هنگامیکه بهعنوان صاحب عزا در جلوی خانهٔ دایی ایستاده است نیز با موبایلش ور میرود. او با متلکها و شوخیهایش حاج ناصر را کلافه کرده است تا جایی که مدتی را نیز با هم قهر بودهاند. هرمز نیز برای یافتن گنج با حمید همراهی میکند. اینها همه ویژگیهایی است که یک روی شخصیت هرمز را نشان میدهد. همین هرمز نخستین کسی است که متوجه وضع روحی مادر میشود و از این بابت به شدت نگران است. او از حاج ناصر میخواهد که روضهای بخواند بلکه گریهٔ مادر را در بیاورد (کاری که شاید تا پیش از این بهانهای برای شوخیهایش با حاج ناصر بود) و هنگامیکه مادر گریه میکند، هرمز هقهق میزند. بیگمان این گریه هرمز اشک شوقی است که بهخاطر آرامشدن مادر ریخته میشود. نیکی و بدی صفات متضادی است که متن از شخصیت حمید و هرمز به نمایش میگذارد.
۴. حیا و شرم مسموم
حیا یکی از ویژگیهای اخلاقی است که بهروشنی در متن حضور دارد. این ویژگی تقریباً در وجود تکتک آدمهای متن دیده میشود اما تبلور آن در وجود پسند، دختر کوچک خانواده، است. در سکانسهای ابتدایی فیلم، در خوش و بش اعضای خانواده با پسند بهخوبی میتوان این ویژگی را در چهره و رفتار پسند دید. هنگامیکه جعفر آقا میخواهد براساس یک سنت قدیمی کله قندی را بشکند و به پسند بگوید که کودکش پسر یا دختر میشود، پسند با شرمندگی چادر را روی صورتش میگیرد و رویش را برمیگرداند. در سکانسی دیگر، اعظم با طنزی زیرکانه دربارهٔ رابطهٔ پسند با داماد میپرسد: «راست بگو ببینم آقا داماد چیچی میگفت؟» و پسند که متوجه منظور خواهرش شده است با احساس شرمی خاص میگوید: «از همین حرفها دیگه». یا همین حیای پسند است که باعث میشود در گفتوگوی با دایی حرفش را نیمهتمام بگذارد. حیا ویژگی بارز رفتار پسند در ارتباط با اطرافیان است که البته این هم یک روی سکه است. حیا در رفتار پسند همچون نامش بسیار پسندیده است اما آنچه این رفتار پسندیده را به رفتاری ناپسند بدل میکند چیزی است که من آن را شرم مسموم مینامم. شرم مسموم حیایی زهرآگین است. برای روشنشدن این مفهوم نشانههای آن را در متن بازخوانی میکنم. پسند دختری است که به خواستهٔ مادر به ازدواج با مردی تن میدهد. پیشتر گفتم که این موضوع را مادر در گفتوگوی با پسند بیان میکند که: «من هر کاری که کردم به خاطر خوشبختی شما بود». از طرفی دیگر، در متن هیچ نشانهای از انتخاب همسر از سوی پسند وجود ندارد و ما میفهمیم که این آقای داماد سالهاست که از ایران رفته و طبیعتاً ارتباطی با پسند نداشته است. پس این ازدواج به خواست مادر است و پسند به این خواست تن میدهد. شاید به همین خاطر است که نخستین جملههای انگلیسی که پسند یاد میگیرد جملههایی است که از وضع روحیاش خبر میدهد و خطاب به مسعود میگوید: «can you help me?, I am lost» یا شاید چون این ازدواج به خاطر مادر است، پسند هنگام حرفزدن با دایی حرفش را نیهتمام میگذارد. از طرفی دیگر، در متن نشانههایی وجود دارد که از علاقهٔ پسند به قاسم خبر میدهد. اینکه پسند در مواجههٔ با قاسم دست و پایش را گم میکند. اینکه در شب تاریک با چراغ پی قاسم میرود. اینکه لباس عروسی را از تن درمیآورد و لباس سیاه میپوشد. اینکه جواب تلفن آقا داماد را نمیدهد. و اینکه در سکانس پایانی فیلم و پس از روشنشدن رادیو (که قاسم آن را درست کرده) لبخند رضایتی بر لب پسند نقش میبندد و گویی آرام میگیرد. پسند علیرغم میلش به خواست مادر تن میدهد و همین تندادن است که من آن را شرم مسموم میدانم. شرم مسموم تندادن به خواستهای است که یا توان انجامدادن آن را نداری یا مخالف خواستهٔ توست اما به دلایل عرفی و خانوادگی به آن تن میدهی، دقیقاً مانند کاری که پسند میکند. شرم مسموم چشمپوشی از خواستهها و آرزوها به همان دلایل عرفی و خانوادگی است، دقیقاً مانند کاری که قاسم میکند. شرم مسموم عارضهای است که قاسم نیز به آن دچار است. چراکه هیچ حرفی دربارهٔ علاقهاش به پسند نمیزند و به قول یکی از خواهران پسند: «فکر میکنه همین که پاشه بیاد مرخصی یعنی خواستگاری». شرم مسموم پدیدهای است که تاوان میگیرد: تلخکامی دایی عزت، دامادی (وزیری) که به انتظار پسند نشسته است و گویی در این میانه تنها کسی است که اهمیتی ندارد، و متعهد نبودن پسند به قول و قرارش با خانوادهٔ وزیری.
۵. شیرینی و تلخی قند
قند همچون یک شخصیت در جایجای متن حضور دارد و نقشی مستقل بازی میکند. قندی که دایی میشکند شاید اوج همراهیاش با عروسی پسند باشد. هنگامیکه مهناز گریهکنان به خانهٔ مادر میآید ننه جواهر برای اینکه سمیرا، دختر کوچک مهناز، گریهٔ مادرش را نبیند به او میگوید: «برو دو تا حبه قند برای من بیار عزیزم». قندی که شکسته میشود تا پیشگویی کند که بچهٔ عروس دختر یا پسر است. قندی که دایی با یک بازی کودکانه میخورد تا با علی ارتباط برقرار کند و پسرک را که بسیار ترسیده آرام کند (و چه شیرین است این قند). قندی که باز هم دایی با یادآوری همین خاطره (نگاهی به علی میکند و لبخندی میزند) میخورد و جانش را میگیرد (و چه تلخ است این قند). قند هم در این متن شخصیتی متضاد دارد: شیرین و تلخ.
اینها که گفته شد، ویژگیهای بارز متضاد در درون متن است. متن نمونههایی دیگر همچون شادی و غم، ارباب (خانوادهٔ وزیری) و رعیت (خانوادهٔ دایی) و مانند اینها را دارد. ویژگیهایی که فرامتن خود را نشان میدهد: زندگی جمع اضداد است.
واگیرههای طرحی به نام زندگی
متن بهمثابه طرحی است با واگیرههای فراوان (واگیره نوعی نقشمایه یا نگاره در طراحی سنتی است). واگیرههایی که نقشی مهم در این طرح دارند و واگیرههایی که نقشی جزئی بر دوش میکشند. در اینجا میخواهم واگیرههای برجستهٔ این طرح را شناسایی کنم.
۱. خانهٔ ایرانی
یکی از واگیرههای مهم و اصلی این طرح، فضایی است که متن در آن جریان دارد. خانهای قدیمی به سبک معماری ایرانی. اتاقهای تودرتو که گویی رسم است فقط یک لت درِ آن بسته شود؛ حیاط بزرگ با باغچه و گلدان و حوض آب؛ بادگیر و ایوان و بهارخواب؛ آشپزخانهای بزرگ با کاشیهای رنگی؛ انباری که در این خانههای قدیمی همیشه بوی گنج میدهد؛ پشت بامی که میتوان بر روی آن شب را زیر نور ستارهها خوابید؛ در و پنجرههای چوبی با تزئینات و شیشههای رنگی؛ آبپاش بزرگ فلزی برای آبدادن به باغچه؛ تابی که بر روی درختان بسته میشود؛ پشتی و زیرانداز در اتاقها و ایوانها؛ سفرهٔ غذایی که بر روی زمین پهن میشود؛ لمدادن جلوی تلویزیون درست به فاصلهٔ نیم متری از آن با متکایی بزرگ زیر سر؛ مرغ و خروسی که به حیاط جان داده است، قورباغهای که گویی زینت باغچه است، و جولان زنبورها لابهلای درختان. اینها همه فضایی را خلق میکنند که امروز دیگر کمتر در فرامتن دیده میشود، اما یادآور گذشتهای نهچندان دور است. گذشتهای که بخشی از هویت فرامتن است.
۲. جانِ زندگی
یکی دیگر از واگیرههای مهم متن حضور کودکان در آن است. نقش کودکان جانبخشیدن به فضای زندگی و تداوم آن است. حوض آب خانه با وجود علی است که جان میگیرد؛ مرغ و خروسها در شادی کودکان شریکاند و قورباغه همبازی ایشان میشود؛ شکاف درِ دستشویی پس از سالها (خاطرهٔ دایی عزت را به خاطر آورید) دوباره هویت مییابد؛ جنها بهسبب حضور کودکان است که خودنمایی میکنند؛ هرمز و حمید و ننهجواهر را شوق و ذوق کودکان به رقص و پایکوبی وامیدارد؛ و از همه مهمتر خرامیدن سمیرا در سکانسی است که مرگ بر فضای زندگی مستولی شده و گویی تداوم زندگی را نوید میدهد.
۳. سنت
سنت نیز یکی از واگیرههای این طرح است که بر سر آدمهای متن سایه افکنده است. اینکه مادر تصمیم میگیرد که دخترش با چه کسی ازدواج کند. اینکه پسند را دایی از کودکی برای قاسم نشان کرده است. اینکه پسردارشدن از دختردارشدن مهمتر است. اینکه مادر در عروسی و عزا نگران شیوه و مقدار پذیرایی از مهمانان است. اینکه محیط سنتی باعث تفاوت آموختهها و نوع نگاه کودکان به زندگی میشود (دقت کنید به تفاوت نوع نگاه کودک یزدی با بچههای دیگر: مثلاً در جایی به رضا میگوید: «اگه به قورباغه دست بزنی رو دستت میخ گوشتی میزنه» یا «اگه روی قورباغه پا بذاری بابات میمیره»، اینکه از وجود جن حرف میزند، یا بعد از فوت دایی میگوید: «ننم میگه روح مرده تا سه روز توی خونه میمونه». اینکه حمید و معصومه وضع مالی و خانوادگی مناسبی ندارند ولی با داشتن دو بچهٔ خردسال باز هم بچهدارشدهاند (گویی وظیفهای جز بچهدارشدن ندارند). اینکه بچههای معصومه و حمید که هر دو یزدی و ساکن همین شهرند به زبان فارسی سخن میگویند (گویی زبان محلی به مثابه یک سنت میان این دو نسل جامانده است). اینکه رسم است خانوادهٔ عروس و داماد هدیهٔ خود را به همهٔ اعضای فامیل نشان دهند. اینکه شرط اعظم برای بردن دخترش به مهمانی این است که نمازش را بخواند (و معصومه نمازی میخواند که حتی صدای زندایی را درمیآورد: «چه خبرته ننه، سنگینتر بخون»). اینکه عروس نباید لباس سیاه بپوشد. و شاید از همه مهمتر اینکه روابط میان آدمهای متن بسیار صمیمی و ساده و بیغلوغش است.
اینها نمونههایی از واگیره سنت در این طرح است. سنتی که ایستاست و شاید نماد آن دایی و زندایی باشد (که کثیرالشک است و به قول جعفر آقا هر چیزی را که به نفعش باشد به یاد میآورد، مثلاً وقتی از حمام میآید حناگذاشتن را به پسند یادآوری میکند) و سنتی که پویاست و شاید نماد آن پسند است (که نشانهٔ آن تاببازی پسند و تلاشش برای گرفتن سیب است یا اینکه پسند باور میکند که خودش باید تصمیم بگیرد).
اینها که گفته شد، واگیرههای برجسته در طرح است اما واگیرههای جزئی دیگری نیز در این طرح وجود دارد. مثلاً تمایل خواهران پسند به وصلت با خانوادهٔ وزیری که در گفتگوها و شوخیهایشان به آن اشاره میکنند («بالاخره وزیریها درِ خونهٔ ما رو زدن» یا «وزیری باشه کوفت باشه»). نگاه تساهلی حاج ناصر به مذهب: «خدا به همه کمک میکنه، این سنت الهیه» و تأکیدش بر نقش انسان در رابطهٔ با خدا: «هر چی بیشتر تلاش کنی، خدا آش بیشتری توی کاسهات میریزه». یک دست لباسی که پسند همان را در آشپزخانه و سر سفرهٔ شام و تاببازی و ... و شب مهمانی میپوشد! تلاش برای پذیرشگرفتن (apply) در دانشگاهی خارجی از طرف مسعود و نگاه هرمز به رفتن پسند: «باریکلا خاله ریزه، عقل کردی به خدا، توی این خرابشده بمونی چکار».
«یه حبه قند» طرحی از زندگی است. شاید قطع برق و روشنشدن گردسوز به ما میگوید که همیشه «اینجا چراغی روشن است»؛ شاید طرح این زندکی «خیلی دور» اما «خیلی نزدیک» باشد؛ شاید باید «زیر نور ماه» نشست و «به همین سادگی» زمزمه کرد که: «اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟».
*این یادداشت در مجلهٔ فیلم شمارهٔ ۴۳۵ چاپ شد.
نظرات ()
